صداها
فایده نداشت.
صداها بیشتر شد.
انگشتانش را از گوشش درآورد.
فایده نداشت.
صداها بیشتر شد.
انگشتانش را از گوشش درآورد.
اول دو تکه.
بعد چهار تکه.
هشت تکه... .
شانزده تا... .
سی و دو ... .
چند لحظه کوتاه همه چیز یادش رفت.
خنده اش گرفته بود. داشت فکر می کرد که، عدد بعدی شصت و دو می شود؟
باورش نمی شد که آن لحظه، با آن حال و هوا دارد به چیز دیگری فکر می کند.
تمام نشده بود.
یکی یکی، پشت و روی تمام تکه های پاره شده را زیر و رو کرد.
احساس می کرد هنوز، پشت یکی از آنها مانده باشد.
پاره نشده... .
لبهایش را به صفحه ی آخر دست نوشته ی رمان اش نزدیک کرد.
درست همانجایی که اسم قهرمان مرد نوشته شده بود: ((قول میدی بهش دست نزنی؟))
... من، قهقهه کودکانه ام را می زدم.
مادرم، زل می زند به کنج پنجره.
آنروزها هیچ وقت، حواسم به حالت چشم های پدرم نبود.
((خیلی وقت است...))
چراغ اتاق خواب را روشن می کند.
من روبروی آیینه نشسته ام.
از غروب که هنوز اتاق کمی نور داشت، اینجا نشسته ام.
می خواهم به طرفش برگردم. اما خیلی زود چراغ را خاموش می کند و می رود. خیلی زودتر از اینکه دلم برایش تنگ شود.
هیچ راهی نیست که بفهمم چه چیزی از ذهنش گذشته است.
می روم دنبالش.
هیچ کدام از چراغ های خانه را روشن نکرده است.
می آیم چراغ اتاقش را روشن کنم. احساس می کنم کسی نشسته است روبروی آیینه؛ خیلی وقت است.
کسی چه می داند ما سر چه چیزی دعوایمان شده و چه تصویر بدبویی از هم توی ذهنمان جا گرفته ؟که اینطور به این درخت پیر زمخت تکیه دادیم تا بدن هایمان به هم نخورد که چندشمان شود.
روی نختخواب خیلی جادار تر از دو نفریمان دراز کشیدم. زنم مثل همیشه زودتر تز من خوابیدو من را با دغدغه های پنهانم تنها گذاشت.
به پوستر هایی که سرتاسر اتاق را پوشانده اندنگاه می کنم.در همه شان اسمش در ردیف بازیگران اول و دوم و حتی سوم هم نوشته نشده است.
چشم هایم را تنگ تر می کنم تا اسم اش را که ریزتر نوشته شده ببینم. شاید باید دلم خوش باشد.
به گریم های نه چندان سنگین اش نگاه می کنم .دلم می سوزد برای خودم. آرام آرام به این فکر می کنم که چرا زنم را برای نقش های همیشه منفی اش زیاد گریم نمی کنند.
قبل از اینکه بخوابم ، کمی هم دلم برای او می سوزد.
لبهایش را به صفحه ی آخر دست نوشته ی رمان اش نزدیک کرد.
درست همانجایی که اسم قهرمان مرد نوشته شده بود: ((قول میدی بهش دست نزنی؟))
به گزارش واحد مرکزی خبر، مجری و طراح جشنواره گفت: 200 اثر از600 داستانک رسیده از داخل و خارج از کشور به دبیرخانه جشنواره مربوط به جانبازان کشور است. |
نور قرمزی با دیوار سفید قایم باشک بازی می کند. صداهای مبهم از بلندگو های بیرون ساختمان تقاضای مذاکره با من را دارند.من هم کم کم داشتم باور می کردم کسی که اینجا ایستاده خود م هستم و چیزی که در دستم هست یک تفنگ. سنگینی نگاه تمام کسانی که مجبورشان کرده ام روی زمین دراز بکشند و دست هایشان بگذارند روی سرشان اذیتم می کند.خودم را میبینم در خنده های گستاخانه نوزادی که در آغوش مادرش قهقهه میزند بی توجه به من، تنفنگم، تهدید هایم. در بی قراری زن و شوهر جوانی که فقط دوست داشتند به هم نزدیک باشند اما از بد حادثه پسرکی بینشان قرار گرفته بود که با همه ی وخامت اوضاع چشم از صورت زیبای زن جوان بر نمی داشت. مرد کارگری که سیاهی دست هایش از روز کاری قبل کاملا پاک نشده است.گمان نمی کنم ترسیده باشد.هیچ اتفاقی با دیگری فرقی برایش ندارد.انگار که وجب ها آب ازسرش گذشته باشد؛ پیرمردی که با آن همه سن و سال صورتش از اصلاح اول صبح برق می زند. در همهشان خودم را میدیدم. انتخاب سختی خواهد بود. همه اش تقصیر این پلیس های لعنتی است. تا یک دقیقه دیگر باید اولین جنازه را از ساختمان بیرون بیاندازم.اگر به قولشان عمل نکنند...
***
تمام شد. این هم یک جنازه.
سکته ی ساعت (من(آرش مکوندی) و دوربینم)
آئين پاياني نخستين جشنواره داستان نويسي نماز و بازنويسي قصص قرآني "محراب" عصر جمعه 18 شهريورماه در تالار خورشيد انديمشک برگزار شد.
داوري آثار توسط پوران الهي فر و آقايان ذبيح رضايي و عزت ميرزاوند انجام شد.
در اين جشنواره آرش مکوندي به عنوان نفر اول، سارا خادمي به عنوان نفر دوم و زهرا قلاوند به عنوان نفر سوم شناخته شدند.
صاعقه ها زمین را به آسمان می دوختند. سیل از بلندترین نقطه ی کوه بالا می رفت.
((پشیمانم پدر... ؛پشیمان... .))
پدر روی عرشه بود. صدا به صدا نمی رسید. حیوانات رم کرده بودند.
کشتی از کنار بلندترین نقطه ی کوه گذشت.
شله زرد
سلام. اینا نمیذارن هم بزنم. منم دوتا شکلات می خوام. یکی واسه ی خودم. یکی هم واسه ی خودت.
به گزارش دبیرخانه ی نخستین جشنواره ی سراسری شعر کوتاه و داستان کوتاه کوتاه، پس از اتمام مراحل مقدماتی داوری جشنواره در بخش داستان کوتاه کوتاه، راه یافتگان به مرحله ی نهایی داوری جشنواره در این بخش معرفی شدند.
راهيافتگان به مرحلهي نهايي بخش سه اثر
(در این بخش، ۱۲۱ داستاننويس به داوری مرحله ی نهایی جشنواره راه یافتند. اسامی این داستاننويسان بی هیچ آداب و ترتیبی در ادامه آمده است.)
مژده عباسي، بندرعباس/طيبه شجاعي، كرمان/پروانه ماندگاري، بندرعباس/سيدمحمد رسولي سردرودي، تبريز/فرحناز وكيلي تجره، سنندج/روحالله باقري، كرمان/سيدجواد كاظمي، كرمان/جابر سعيد، كرمان/محمدصادق زيارتيزاده، بوشهر/طيبه عليپور، بوشهر/مينا قويدل دارستاني، رشت/كيوان براهام، جيرفت/حميده يزدينژاد، كرمان/مسعود آباديان، كوهبنان/سيدحسين حسيني، همدان، بهار/بابك علوي تنها، زنجان/عشرتسادات ميرحسيني، شاهرود/فاطمه رهبر، بندر انزلي/شمسي وفايي، كرمانشاه/تهمينه دلانگيزان، كرمانشاه/مريم كرمي، كرمانشاه/ليلا راهدار، كرمان/اعظم پشتمشهدي، بندرعباس/عليشير رضايي، اهواز/حسن دولتياري، آذربايجان غربي، تكاب/ابراهيم اكبري ديزگاه، قم/ارژنگ حاتمي، مشهد/بيژن كيا، فارس، شهر صدرا/احمدرضا رزازي، چهارمحال، بروجن/حميدرضا اكبري شروه، اهواز/حميدرضا حافظي، دامغان/احمدرضا خاناحمد، اصفهان/خليل رشنوي، خوزستان، انديمشك/رضا رياحي مدوار، كرمان، شهربابك/عادل قليپور، اردبيل/مريم كوچكي/اصغر عظيميمهر، كرمانشاه/آبتين محبي كرماني، كرمان/آزاده يزدي، اصفهان/وحيد باقري، رشت/محمدرضا موذنزاده، تهران/محمد طالبي، مازندران، ساري/محسن محمدي، قم/مارال عباسي، رامسر/مژده سالاركيا، تهران/مونا اسكندري، لرستان، بروجرد/مهدي اطاعتگر، قم/مرجان دورودي، آبادان/مريم بذرافشان، كرج/معصومه كلانكي، تهران/مصطفي انصافي، كرج/صبا سلمانزاده، كرج/صالح رزمحسيني، كرمان/سيامك احمدي، تهران/سيدمحمد سعيدالسادات/سيدمصطفي فرقاني، تهران/شهين شهبازي، كرمانشاه/زهره موسوي، شهركرد/پريوش ميرزاييان، چهارمحال، بروجن/سعيد آقايي جشوقاني، قم/پروين كبيري، شهركرد/نسرين ارتجايي، كاشان/وحيد باقري، رشت/علي اسدي، شهربابك/عليرضا قوامآبادي، كرمان/علي مهدينژاد، تهران/عباس صادقي زريني، تهران/ابراهيم اردلان، تهران/رضا اسكندري، تهران/ميلاد ظريف، شيراز/رضا احسانپور، اصفهان/فرهاد كوهپيما، ياسوج/محمدحسن ابوحمزه/سيدمهرداد موسويان، همدان/زينب برزگر ماهر، اردبيل/شهريار قنبري/ليلا صاحباختياري، كرمان/محمدهادي رحيمي تنها، قم/محمد كشاورزيان، شيراز/محمدمهدي معارفي، اروميه/صابر محمدي، ياسوج/مهدي زينالي، تبريز/نعمتالله زندي، سنندج/نيلوفر مالك، تهران/يوسف قاسمي، زنجان/پري شاهيوندي، خرمآباد/حميدرضا حمزهپور، اروميه/هاله سينايي، شيراز/سعيد آقايي، اصفهان/شيوا زيودار، تهران/عليرضا عزيزيان، همدان/مجتبي شول افشارزاده، سيرجان/محسن افروغ، هرمزگان، حاجيآباد/مريم كمالينژاد، شيراز/ياس سليماني، لرستان، ازنا/سعيده ثابتي رضويان، تهران/مريم كتابفروش بدري، تبريز/احمد زاهدي، تهران/علي سالارپور، كرمان/عادل حياوي، آبادان/افسانه سلطاني، آبادان/ايلقار موذنزاده، استان اردبيل، مشكينشهر/شهناز كرمي، اردبيل/احمد ايزدي، كرمان/الهه دهقانپيشه، شيراز/اميد نجمالدين، سمنان/بنفشه بندعلي، تهران/سيده زهرا اكبري شهابي، ساري/شيرين كامراني، رفسنجان/زهرا نصر، اصفهان/سعيده شهريسوند، لرستان، ازنا/علياصغر سروي، قائمشهر/سميه مددي، زواره/شقايق مدي، كرج/مهري اسدي، كردستان، كامياران/علي پاينده جهرمي، شيراز/عارف حسيني، رشت/مهدي زارع، سمنان/مژگان احمديپور، رشت/هادي جعفري، سمنان/آرش مكوندي، خوزستان، انديمشك/
دست های آلوده
شیر را با انگشتان ظریفش باز کرد. سرش را زیر آب گرفت. نفسش را حبس کرده
بود. موهای پریشانشبه هم می چسبیدند و روی سرش آرام می گرفتند. مثل این
بود که رام می شوند.صدای شر شر آب تویسرش می پیچید.
غول سیاه دغدغه هایش کوچک و کوچک تر می شد.همراه با قطرات آب سرازیر از
سر و صورتشِ،تشویش در کاسه ی رو شویی سقوط می کرد.
جایی خوانده بود شستن دست ها سبب آرامش روانی می شود. حتی برای افراد
جنایتکار.
قصه
بابا . . . !؟ واسم قصه میگی؟ آخه مامان چند شبه دیگه به جای من، همش واسه گوشیش قصه میگه.
پایان
سفره ی هفت سین کامل شده بود؛ با سبزه های روییده از خاک اطاق ِخیره به آسمان تیره.
پشه ها و کرم ها مهمانی را شروع کردند. اول گوشت شیرین نوزاد. عجله هم ندارند. شش میلیارد دیگر هم هست.
اسباب بازی
_ مامان . . .!؟ این تفنگ لو بلام می خلی ؟
_ نه عزیزم . تفنگ که مال پسرا نیست.
این دومین بار است که دست و پایم بسته می شود. بار اول تو بودی و
حرمت خانواده، اینجا هم که این دایه های سفید پوشی که
انصافاهمیشه از مادرم مهربان تر هستندبه جز فقط شبهای چهاردهم
.حافظه ام ضعیف شده.فقط یادم هست که همیشه تا ناخن گیر را دستم
می دید می گفت: ((نکن دیوونه، شب شگون نداره.)) البته دیوونه را فقط
مادرم نمی گفت. نمی دانم چرا مادرم بعد از تو همیشه دلش پر بود؟ تا به
من نگاه می کرد می زد زیر گریه. من چیز زیادی نمی خواستم.فقط شبها
ناخن های ماه را می چیدم.کامل که می شد، تو روی آن به من لبخند می
زدی.اصلا َ بعد تو هر وقت ناخن گیرم را می خواستم همه به من می
خندیدند.فقط مادرم بود که گریه می کرد. انگار که جای من او عاشق تو
بود. همیشه بر عکس همه بود مثل آن روزها.همه تو را می خواستند ولی
او ... .
***
شبهای چهاردهم می آیند و می روند. من فقط ناخن گیرم را می خواستم.
مراسم اختتامیه جشنواره سراسری داستان مهر در روز جمعه 6 خرداد ماه 1390 در سالن همایشهای اداره شهرستان همدان برگزار شد .
که اسامی افراد تقدیر شده به شرح ذیل می باشند.
در بخش آزاد :برگزید گان
نفر اول :اقای محمد اسماعیل حاج علیان از سمنان برنده ی دیپلم افتخار همراه تندیس
جشنواره و جایزه نقدی
نفر دوم :خانم فاطمه قشمی از زنجان برنده ی دیپلم افتخار همراه تندیس جشنواره و جایزه
نقدی
نفر سوم :آقای مصطفی میرزایی از ملایر برنده ی دیپلم افتخار همراه تندیس جشنواره و
جایزه نقدی
نفر چهارم :آقای ابوذر هدایتی از قم برنده ی دیپلم افتخار همراه تندیس جشنواره و جایزه
نقدی
نفر چهارم :آقای داوود صفی از ملایر برنده دیپلم افتخار همراه تندیس جشنواره و جایزه
نقدی
که در قسمت آزاد مشترکا دونفر چهارم شدند
در بخش ویژه :برگزیدگان
نفر اول :آقای سید حسین موسوی از همدان برنده ی دیپلم افتخار همراه تندیس جشنواره و
جایزه نقدی
نفر دوم :آقای سید مهرداد موسویان از همدان برنده ی دیپلم افتخار همراه تندیس جشنواره
و جایزه نقدی
نفر سوم :خانم سارا نقی بیرانوند از لرستان برنده ی دیپلم افتخار همراه تندیس جشنواره و
جایزه نقدی
نفر چهارم :آقای عباس پاسیار از همدان دیپلم افتخار همراه تندیس جشنواره و جایزه نقدی
این جشنواره در دو قسمت داستان کوتاه و داستان –نقاشی برگزار شده بود که در بخش داستان – نقاشی برگزیدگان به شرح ذیل می باشند
در بخش داستان – نقاشی :برگزیدگان
نفر اول :آقای محمد مبینی مقدس از تهران برنده ی دیپلم افتخار همراه تندیس جشنواره و
جایزه نقدی
نفر دوم :سید حسین موسوی از همدان برنده ی دیپلم افتخار همراه تندیس جشنواره و جایزه
نقدی
نفر سوم :مصطفی میرزایی از ملایر برنده دیپلم افتخار همراه تندیس جشنواره و جایزه نقدی
نفر سوم :آرش مکوندی از اندیمشک برنده دیپلم افتخار همراه تندیس جشنواره و جایزه
نقدی
متولد شدند. اولی در جا مرد. دومی نود و هفت سال بعد.
(( کلاغ با هوش تر از این حرف هاست.))